به دیوار ایوان تکیه زده ام و پاهایم را دراز کرده ام. به ایوانمان نگاه میکنم. روبرویم یک دوچرخه زرشکی است با سربند سبز یا حسینی که به فرمانش بسته شده است. پشت دوچرخه لبه باغچه، دخترکی با لباس نارنجی پفکیه تور توری با کلاه نارنجی فرنگی دستانش را از پشت کشیده و مستقیم به چشم هایم زل زده است. با پسرک شلوار جین کرم و تیشرت سفید ۱۴ یا ۱۵ ساله کنار دستی اش شدیدا مشغول کلنجار رفتن هستند. گویا دل دخترک بهانه سوارشدن بر دوچرخه زرشکی پسرک را گرفته است. پسرک تخس و مغرور با شیفتگی به دوچرخه از تمیزی برق افتاده اش نگاه میکند و درجواب اصرار های دخترک مصرانه ابرو بالا می اندازد. در نگاه خیره دختر به دوچرخه ارزویی داد می زند که اگر یه روز آمد که او نبود دوچرخه اش را صاحب می شوم و وسط همین حیاط دستانم رو از دوطرف باز میکنم و چرخ میخورم و چرخ می خورم و قهقهه سر می دهم که بالاخره مالکش شدم. دختر به چشمانم خیره می شود. از خلسه بیرون می آیم. پسرک نیست. گویی رفته ...! منتظرم ببینم دختر تخس روبرویم آرزوی زرشکی به بار نشسته اش را سوار شود و دور دور کند. با همه بچگی و جثه کوچکش دوچرخه را از روی جک برمی دارد و بدون اینکه سوار شود به سمت زیر زمین میبرد. پله های زیر زمین را با دوچرخه پایین می رود. برمیگردد. به عمق چشمانم خیره می شود،تبسم سردی می کند، پشتش را به من می کند و می رود...! پلک می زنم... . روبرویم غیر از یک باغچه بدون گل هیچ چیز نیست. اشکی از چشمم فرو می ریزد...!
برچسب:
نویسنده: آریا میرزاپور
تاريخ: يکشنبه
9 بهمن
1401 ساعت: 21:00